آواز قناری بر فراز کوچه زغالی‌ها

گربه حنایی رنگ از پشت میله‌ها خمیازه‌ای کشیده و هیکل پشمالویش را توی آفتاب تابستانی کش‌وقوس می‌دهد. مرغ عشق‌ها با دیدن گربه، دسته‌جمعی جیغ می‌کشند... فنچ‌ها بیخیال گربه و گرما توی هم لول می‌خورند و کبک‌ها سرشان را به‌جای برف، توی دانه‌خوری پلاستیکی فرو می‌کنند. «خرگوش مینیاتوری کجا بوده خواهر من. این‌هایی که به اسم خرگوش مینیاتوری توی فضای مجازی به مردم می‌فروشند همین بچه خرگوش‌های چندروزه معمولی است. دو تا دختر جوان هر هفته می‌آیند از خود ما دانه‌ای ۵ هزار تومان می‌خرند و به‌جای خرگوش مینیاتوری ۵۰ هزار تومان به مردم می‌فروشند.»


مریم افشاری / شهرراز/ مرد پرنده فروش دو تا خرگوش کوچولو از توی قفس بیرون آورد. دخترهای جوان باذوق آن‌ها را گرفتند و پس از کمی وارسی گفتند نه خرگوش نمی‌خریم می‌ترسیم زود بزرگ شود و مجبور شویم توی پارک رهایش کنیم، بهتر است همستر بخریم.
 
  • زوال زغال‌فروشی در کوچه زغالی‌ها
اینجا کوچه 67 خیابان لطفعلی‌خان زند است. کوچه زغالی‌ها کوچه‌ای دراز که از لابه‌لای بافت تاریخی شیراز می‌گذرد و چهارراه مشیر را به دروازه کازرون وصل می‌کند؛ اما حالا توی کوچه زغالی‌ها تا چشم کار می‌کند مغازه‌های کوچک و بزرگ پرنده فروشی دیده می‌شود. انواع حیوانات از سگ و گربه تا انواع پرنده توی قفس‌ها لول می‌خورند و صدای قناری و بقبقوی کفترها کوچه را پرکرده است. در روزگاری نه‌چندان دور صنف زغال‌فروش‌ها تمام مغازه‌ها و حجره‌های این گذر را به خود اختصاص داده بودند. زغال‌هایی که در کوره‌های زغال پزی کهمره سرخی به ‌عمل‌ آمده بودند سوار بر یابو و قاطر و گاری از راه می‌رسیدند و توی هشتی خانه‌ها و دالان کاروانسراهای این محله تخلیه می‌شدند. تمام این راسته مملو از مغازه‌های کوچک و بزرگی بود که زغال عرضه می‌کردند و خاک زغال کوچه و دیوارها را سیاه کرده بود. حالا اما تنها زغال‌فروشی که از آن دوره برجا مانده مغازه کوچکی است که در آن فقط چند گونی زغال و یک کارتن تنباکو تعدادی قفس خالی پرنده، گونی‌های گندم و خوراک طیور به چشم می‌خورد.
 
  • تنها بازمانده کوچه زغالی‌ها
«هر چیزی دوره‌ای داره خواهر من. روزگار زغال و زغال‌فروشی هم به سر اومده. آن سال‌ها باید کله‌سحر مغازه‌هایمان را باز می‌کردیم تا جوابگوی صف طولانی مشتریان زغال باشیم ولی با آمدن تنورهای برقی و گازی و آبگرمکن و بخاری، زغال هم از خاطره‌ها رفت.» جلال همان‌طور که قفس‌های خالی پرنده را روی میخ‌هایی که به دیوار کوچه فرورفته‌اند آویزان می‌کند می‌گوید: 60 سال است که توی این گذر مغازه زغال‌فروشی دارم. آن سال‌ها زغال کرسی تمام خانه‌های شیراز را گرم می‌کرد. اجاق‌ها را می‌افروخت. تنور نانوایی‌ها و چرخ مغازه کبابی‌ها را می‌چرخاند. ولی حالا زغال‌فروشی رونقی ندارد. من هم اگر مغازه بزرگتری داشتم تغییر شغل می‌دادم و پرنده فروشی می‌زدم. زنی از راه می‌رسد و چند کیلو زغال کبابی می‌خرد. جلال دست‌های سیاهش را از توی گونی زغال بیرون می‌آورد و با آرنج، عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند؛ رد سیاهی شبیه سرمه از روی شقیقه تا گونه‌اش می‌نشیند.
عکس پهلوانی در زورخانه، لب طاقچه مغازه نگاهم را می‌دزدد. جلال متوجه نگاهم می‌شود و می‌گوید: ورزش پهلوانی و زورخانه بخش مهمی از زندگی من است. خیلی چیزها توی زندگی من تغییر کرده است اما عادت زورخانه رفتن با گوشت و استخوانم عجین شده و محال است ترکش کنم. جلال از اهالی قدیمی محله سر دزک هست و 60 سال است که توی کوچه زغالی‌ها مغازه‌ دارد. می‌گوید یادش بخیر، آن سال‌ها تا کمر برف می‌بارید. هر اتاقی یک کرسی داشت؛ و زیر هر کرسی یک منقل زغال. غروب که می‌شد همه آرزو و دل‌خوشی ما رسیدن به خانه و خزیدن زیر لحاف‌کرسی بود. جلال مثل مغازه‌اش، مثل کوچه، مثل خاطره زغال‌فروش‌ها و مثل تمام کرسی‌ها پیر شده است؛ اما دلش آن‌قدر جوان است که لابه‌لای کار شعر می‌خواند و توی قافیه شعرهایش ذکر خدا می‌گوید.
 
  • فرصتی برای فراموشی غربت
لباس فرم سربازی‌اش باعث می‌شود توجهم به او جلب شود. در مغازه بزرگ پرنده فروشی ایستاده و با معصومیت یک پسربچه، به قفس مرغ عشق‌ها خیره شده است. اسمش مصطفی هست، بچه لار و نه ماه خدمت است. توی شیراز جاهای زیادی را نمی‌شناسد. می‌گوید: مرخصی که می‌گیرم ناخودآگاه به این سمت شهر می‌آیم. از بچگی عاشق پرنده‌ها بوده‌ام.شنیدن صدای پرنده‌ها و تماشایشان فرصتی است که غریبی خودمان را از یاد ببریم. ای کاش می‌شد توی پادگان پرنده نگه‌داریم. می‌پرسم دلت می‌خواست کبوتر نامه‌رسانی داشتی تا از شهر و دیارت باخبر باشی؟ می‌خندد و می‌گوید شوخی می‌کنی؟ موبایل که خیلی بی‌دردسرتر از کبوتر نامه‌رسان است. دلم یک جفت مرغ عشق می‌خواهد.
 
  • انسان نمی‌تواند همه‌چیز را باهم داشته باشد
«من از پرنده‌ها خوشم نمی‌آید. اصلاً از هیچ جانوری خوشم نمی‌آید. از 19 سالگی وارد این شغل شدم. تا امروز هم از سر ناچاری ادامه‌اش داده‌ام.» کاظم حدود 49 سال دارد و 27 سال است که توی کوچه زغالی‌ها مغازه پرنده فروشی‌اش را می‌چرخاند. قفس پرنده‌هایش تمیز است و همه حیوانات آب ‌و دانه دارند. خیالم راحت می‌شود که اگر عاشق پرنده‌ها نیست حداقل حواسش به احوالشان هست. می‌پرسم چرا شغلت را عوض نکردی؟ می‌گوید: انسان نمی‌تواند همه‌چیز را باهم داشته باشد یا باید دنبال پول برود یا به عشق و کار دلخواهش بچسبد. درست است که من حیوانات را دوست ندارم اما در عوض درآمد شغلمان بد نیست و این تنها دلیلی است که به این کار ادامه می‌دهم.
 
  • خطر ریزش آوار؛ اینجا پارک نکنید
بیشتر خانه‌های کوچه زغالی‌ها قدیمی هستند و تنها چند پلاک از این خانه‌ها زیر بار نوسازی رفته‌اند. کاروانسراها و دالان‌هایی که سال‌ها پیش مملو از زغال بودند حالا تبدیل به انباری‌هایی برای ذخیره اجناس مغازه‌ها شده‌اند. در عقب رفتگی کوچه که از تخریب خانه‌های قدیمی و تملک شده به وجود آمده، آمده. ماشین‌های زیادی پارک شده‌اند. بر روی بیشتر دیوارها و بالای ماشین‌هایی که پارک شده‌اند این جمله به چشم می‌خورد: لطفاً پارک نکنید؛ خطر ریزش آوار وجود دارد.
 
  • پرورش پرنده یک کسب‌وکار خانگی کوچک است
«توی هر خانه‌ای باید یک پرنده‌ای، حیوانی یا مرغی و خروسی نگهداری شود تا قضا و بلای اهالی خانه را به خود بگیرد. پرنده وقتی توی خانه می‌چرخد گناهان اهالی خانه را برمی‌چیند.» این را یکی از پرنده‌فروش‌ها می‌گوید. بعد رو می‌کند به سمت پسربچه‌های هفت ـ هشت‌ساله‌ای که قفسی پر از جوجه مرغ عشق و فنچ در دست دارند. خطاب به یکی از پسرها می‌گوید: حسن خان، این دفعه چند تا جوجه برایم آورده‌ای؟ ببینم چقدر کاسب می‌شوی؟ پسربچه برای چندمین بار با انگشت‌هایش مرغ عشق‌های بازیگوش را می‌شمارد. می‌پرسم همه این پرنده‌ها مال خودت هست. بی‌صدا می‌خندد و جای خالی دندان نیشش پیدا می‌شود. دوستش می‌گوید حسن حرف نمی‌زند. توی خانه با کمک مادرش پرنده پرورش می‌دهد. اولش دو تا مرغ عشق خرید حالا سی چهل‌تا مرغ عشق دارند. حسن با نگاه تأیید آمیزی دوستش را نگاه می‌کند. پرنده فروش جوجه‌ها را تک‌به‌تک گرفته نگاهی به پروبالشان کرده و توی قفس بزرگی که انتهای مغازه هست رها می‌کند. صدای جیغ‌وداد پرنده‌های قدیمی و جوجه‌های تازه‌وارد زیر سقف مغازه می‌پیچد.
مردی وارد می‌شود و یک‌راست سراغ قفس مرغ و خروس‌های محلی می‌رود. کمی آن‌ها را ورانداز کرده و به مغازه‌دار می‌گوید: آقا قربانی هم می‌کنید؟ فروشنده چاقویی از توی دخل برمی‌دارد و لبخند می‌زند. چند لحظه بعد خروسی از میان قفس جداشده و توی دست‌های مرد تقلا می‌کند. چند پر باقالی رنگ توی هوا موج می‌خورد. کمی آن‌سوتر چرخ‌های اتومبیلی به خون خروس آغشته می‌شود و هنوز یک دقیقه از صحنه خون‌بار قربانی کردن کنار خیابان نگذشته که زنی با چادر نخودی به‌سرعت از راه می‌رسد و پس از یک مکالمه کوتاه، خروس قربانی سهم او می‌شود.
 
  • اعداد جای نام‌های خاطره‌انگیز را گرفته‌اند
کوچه زغالی‌ها را تا آخر می‌روم و برمی‌گردم. کوچه‌ای که روزگاری یکی از بزرگترین اصناف تجاری شیراز را در خود جای‌داده بود و سرآغاز هزارها قصه و خاطره بود حالا تبدیل به خیابان یک‌طرفه شلوغی شده که دو بخش تاریخی - تجاری شهر (دروازه کازرون و چهارراه مشیر) را به هم پیوند می‌دهد. روی هیچ‌کدام از تابلوهای نصب‌شده در مسیر، اسم زغالی‌ها به چشمم نمی‌خورد. اینجا روی تمام پلاک‌ها اعداد با اصرار تمام می‌خواهند جای خودشان را باز کنند اما نام کوچه زغالی‌ها، فارغ از تمام پلاک‌ها و اعداد در خاطره اهالی شیراز ماندگار شده است. دو کودک از روبرو می‌آیند. حسن همان‌طور که اسکناس‌ها را می‌شمارد لبخندی مردانه بر لب دارد. کوچه زغالی‌ها به پایان می‌رسد و من به سربازی فکر می‌کنم که در برجک پادگان شهری غریب نشسته و دلش یک جفت مرغ عشق می‌خواهد...
 


۱۳۹۷/۰۵/۱۴
منبع : پایگاه اطلاع رسانی شهرداری شیراز
تعداد بازدیدها : ۱۳۸
مطالب مرتبط با این موضوع :
نظری ارسال نشده است
نام :
پست الکترونیک :
شرح :
نظر :   برای ارسال نظر خود، دکمه ارسال را بزنید
کد امنیتی را وارد کنید
sss

بارگذاری و بروزرسانی محتوا : اداره کل ارتباطات و امور بین الملل شهرداری شیراز