روایت «شهرراز» از فاطمه صفری نخستین راننده زن خط اتوبوس درونشهری در شیراز

رویاهایی که سقف ندارند

ناخن های بلندش را با دقت سوهان کشیده و عینک آفتابی ضخیمی روی چشم گذاشته است. دست های ظریفش با زمختی فرمان ماشین همخوانی ندارد. مردی روی رکاب اتوبوس ظاهر میشود و با نگاهی متعجب میپرسد: «خانم ایستگاه نمازی هم میروید؟» در جوابش میگوید: «بیایین بالا...» ۳۸ ساله است و در محله مهرزاد شیراز، (نزدیک خیابان آستانه) به دنیا آمده است. فاطمه صفری فوق لیسانس مدیریت آموزشی دارد و از ۲۶ سالگی پشت فرمان اتوبوس شهری نشسته است. سه سال بعد، خودش یک دستگاه اتوبوس خریده و حالا به نوعی کارفرمای خودش هم محسوب میشود. یک جا ماندن را دوست ندارد. «توی محیط بسته انرژیم کم میشه.»


مریم افشاری/ شهرراز/ استقلال کاری و فرار از روزمرگی‌های مشاغل اداری باعث شده فاطمه صفری شغل رانندگی را انتخاب کند. متفاوت‌بودن را دوست دارد و از تمام کارهای ظریف زنانه مثل گلدوزی، خیاطی، آرایشگری و... بیزار است. دوست دارد در مشاغل سخت و محیط‌هایی که سایر زنان دوام نمی‌آورند کار کند تا شاید ثابت کند جنسیت مانع رسیدن به رویاها نیست.
 
  •  سختی‌های کار
اتوبوس توی ایستگاه ستاد توقف می‌کند. چندنفری که پیاده شده‌اند، برای پرداخت کرایه به سمت من می‌آیند. پول‌ها را می‌گیرم و باقیمانده پولشان را از توی دخل برمی‌دارم و پس می‌دهم. بعضی‌ها کارت دارند و این کارت‌ها مرا که حالا نقش شاگرد راننده را ایفا می‌کنم، از این محاسبه سخت و سردرگمی میان سکه‌های پول خرد معاف می‌کند. ترافیک زند شمالی شلوغ است. ماشین پرایدی سعی می‌کند برای فرار از ترافیک، وارد خط ویژه اتوبوس شود. فاطمه دستش را روی بوق می‌گذارد و راه پراید را می‌بندد. راننده پراید با ناامیدی عقب‌نشینی می‌کند و در حال جاخالی‌دادن، نگاه غضبناکی به راننده اتوبوس که مانع زرنگ‌بازی‌اش شده می‌اندازد.
وقتی لبخندم را می‌بیند، از پشت عینک آفتابی، خیره نگاهم می‌کند و می‌گوید: کارکردن هرکجا و به هرشکلی سخت‌هایی خاص خودش را دارد، اما سخت‌ترین قسمت شغل ما صبح‌های زمستان است. تا ماشین را روشن کنم و بخاری بتواند کمی اتوبوس سرد آهنی را گرم کند، دست‌کم باید نیم‌ساعت توی سرما بلرزم. اقرار می‌کنم از رانندگی توی بارندگی و برف هم می‌ترسم. کنترل اتوبوس به‌ویژه قسمت عقب آن توی لغزندگی و باران تقریباً غیرممکن است. اصلاً در این روزها پشت فرمان اتوبوس نمی‌نشینم و راننده جایگزین می‌گذارم. می‌گوید بیشترین بحث بین مسافر و راننده، زمان کرایه‌دادن است که «حسابی با اعصاب آدم بازی می‌کند. اما من بلد شده‌ام این قسمت را با ملایمت و لبخند پشت سر بگذارم.» می‌گوید تابستان هم هوا گرم است و کولر ماشین جوابگو نیست.
 
  • هزار مسافر در روز
هر روز  از ساعت 6 صبح تا ساعت دو ظهر یک‌سره پشت فرمان است. تنها در مبدأ (فلکه شهرداری) و مقصد (ایستگاه بزن) سه‌، چهار دقیقه استراحت می‌کند. «باور کنید بیشتر روزها وقتی شیفت تمام میشه و می‌خوام برگردم خونه، آنقدر سرگیچه دارم که به زحمت می‌تونم خودم رو سرپا نگه دارم.» تعجب می‌کنم که چرا با این‌همه سختی، هنوز به شغلش ادامه می‌دهد. انگار فکرم را می‌خواند، می‌گوید: من عاشق کارم هستم. از اینکه می‌توانم این خیابان‌های آشنا را ببینم و با مردم حرف بزنم خوشحالم. مردم خوبی داریم. رفتارشان با من محترمانه است. هر روز پنج بار این مسیر را می‌رود و برمی‌گردد و در این رفت‌وآمدهای روزانه حدود 700 تا هزار نفر سوار اتوبوسش می‌شوند. «فکر کنید کدام شغل می‌تواند این حجم از تعامل و مشارکت با مردم را داشته باشد؟»
 
  • در اتوبوس خواب می‌روند
می‌گوید بعضی وقت‌ها جوان‌ترها اینقدر اینجا راحت هستند و به همه چیز اعتماد دارند که راحت می‌خوابند و حتی یادشان می‌رود در ایستگاهشان پیاده شوند. «یک بار بعد از ایستگاه آخر و پیاده‌کردن همه مسافران، برای سوخت‌گیری مسیرم رو انداختم توی کمربندی، متوجه شدم هنوز وقت دارم و می‌تونم کف ماشین رو تمیز کنم. وقتی توقف کردم و به آخر اتوبوس رفتم، دیدم یک نفر توی ماشین خوابه. اولش ترسیدم. بعد که بیدار شد، با شرمندگی خداحافظی کرد و رفت. اما من خوشحال شدم که مردم اینقدر به من و رانندگی‌ام اطمینان دارند که می‌تونند با آرامش در اتوبوس من بخوابند.»
 
  • تأویل‌های بوق
به بلوار چمران که می‌رسیم شیشه‌ها را پایین می‌کشد، نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید این بلوار را بیشتر از همه‌جای شیراز دوست دارم و اگر روزی هزاربار از اینجا بگذرم باز هم برایم تازگی دارد. اول ورودی نیایش چند اتوبوس خط واحد از کنارمان می‌گذرند. راننده‌ها با دیدن اتوبوس ما بوق می‌زنند. فاطمه هم با بوق و لبخند جوابشان را می‌دهد. می‌گوید رانندگی بدون بوق‌زدن صفایی ندارد. «توی خیابان هر بوق معنای منحصربه‌فردی داره و ما راننده‌ها گاهی با این بوق‌ها با هم حرف می‌زنیم... مثلاً الان به‌خاطر اسباب‌کشی چندروزی توی خط نبوده‌ام و حالا همکارام با این بوق‌ها احوالپرسی می‌کنند.»
رسیده‌ایم به مقصد؛ ایستگاه آرین. یکی از مسافرها که پیاده شده با دستپاچگی می‌گوید: «کیف پولم را فراموش کرده‌ام.» لبخندش بیشتر می‌شود. «قابل شما رو نداره مادرجان. برو دست خدا...»
 
  •   تو نیکی می‌کن و...
می‌پرسم تا حالا شده اتوبوس خراب شود و کنار خیابان جا بمانی؟ «به این شعر عقیده داری که میگه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز؟» سکوتم را که می‌بیند ادامه می‌دهد: من معنای این شعر را با تک‌تک سلول‌های بدنم درک می‌کنم. هرگز اتفاق نیفتاده که از کنار ماشینی که خراب شده، جوش آورده و یا بنزین تمام کرده، بی‌تفاوت بگذرم. بارها شده در حالی که مسافر داشته‌ام تا پمپ بنزین رفته و با مقداری بنزین برگشته‌ام تا خانواده‌ای کنار خیابان مستأصل نماند؛ یا بارها مسافری را که گم شده یا غریب بوده به مقصدش رسانده‌ام و بعضی روزها آب نوشیدنی خودم را روی رادیاتور داغ‌کرده بقیه ماشین‌ها ریخته‌ام. «اینها را گفتم تا وقتی میگم هیچ‌وقت درمانده نشده‌ام منظورم رو بفهمی... محاله جایی گیر کنم یا ماشینم خراب بشه و اونجا سه، چهار نفر با رغبت تمام به کمکم نیامده باشند. مطمئنم هر خیری که به زندگی من وارد میشه، بخشی از خوبی‌هایی هست که تونسته‌ام در حق دیگران انجام بدم.»
 
  •  ویژگی زن‌های قوی
پیرمردی سفیدمو در ایستگاه صنایع سوار می‌شود. چشمش که به راننده می‌افتد می‌گوید: «چقدر خوبه که بعد سالها یک راننده زن اتوبوس می‌بینم. حس می‌کنم داریم به پیشرفت نزدیک میشیم.» تعریف می‌کند که سالها پیش زنی راننده تریلی بود که عمه‌نسا نام داشت. «عمه‌نسا برای زن‌های ما تبدیل به اسطوره و الگوی اقتدار شده بود و توی همه محافل صحبت از جسارت‌ها و زرنگی‌های او بود.» مرد دیگری از جایش بلند می‌شود و تا جلوی اتوبوس می‌آید و در تأیید حرف‌های نفر اول می‌گوید: رئیس‌جمهور اکوادور هم زنی است که خلبان هواپیمای جنگی بوده است. زن‌های قوی معمولاً شغل‌های مردانه داشته‌اند. مسافری دیگر محو شنیدن صحبت‌های ما شده، به شکلی که یادش می‌رود توی ایستگاه پیاده شود. با دستپاچگی می‌گوید: خانم شهرک آرین توقف نکردید. فاطمه می‌گوید: ایستادم ولی انگار شما حواستان به رئیس‌جمهور اکوادور بود. مسافر می‌گوید: خب حالا یک نیش‌ترمز بزنید تا من همین‌جا پیاده شوم. راننده که به شدت پایبند قانون (توقف فقط در ایستگاه) است، بدون ابراز مخالفت می‌گوید: «تا ده بشماری به ایستگاه بعدی رسیده‌ایم.» فاطمه ترافیک زیر پل صنایع را که می‌بیند می‌گوید: «ماشین‌های تک‌سرنشین رو می‌بینی؟ این روزها مردم در همه نقاط شیراز، به حمل‌ونقل عمومی دسترسی دارند. به نظرم وقتش رسیده که طرح ترافیک از در منازل شروع بشه تا خیابان‌ها کمی نفس بکشند.»
 
  • جنسیت محدودیت نیست
«هرکجا زنی رو در حال کار ردن می‌بینم خوشحال میشم. دیدن این صحنه‌ها به من این نوید رو میده که جامعه به اون درجه از بلوغ فرهنگی رسیده که فارغ از نگاه جنسیتی، زنها هم بتونند پابه‌پای مردها برای رشد اقتصاد خانواده و جامعه تلاش کنند.» این را یکی از مردان میانسالی که توی اتوبوس ایستاده می‌گوید. می‌پرسم شما به رانندگی زن‌ها اعتماد دارید؟ لبخندی روی چهره‌اش می‌نشیند و می‌گوید: ایشان که خیلی عالی رانندگی می‌کنند. می‌گویم یعنی حتماً باید ببینید تا مطمئن شوید؟ یک صندلی کنار پاهایش خالی شده، به جوانی که بغل دستش ایستاده، تعارف می‌کند که بنشیند و خودش ایستاده ادامه می‌دهد: دیدن این دسته از زنان پشت فرمان یک اتوبوس عمومی کم‌کم باور همه را عوض می‌کند. می‌پرسم: اگر دختر خودتان یا همسرتان بگوید می‌خواهم راننده اتوبوس بشوم، از نظر شما ایرادی ندارد؟ شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: اگر خودش دوست داشته باشد؛ چراکه‌نه. البته همیشه دوست‌داشتن برای انجام یک کار کافی نیست و باید توانایی انجام آن را هم داشته باشد. نگاهش روی چهره نوجوانی که لبخندی توی صورتش نشسته ثابت می‌شود و محکم می‌گوید: هرگونه رفتاری که در آن نگاه جنسیتی وجود دارد نشانه سطح فرهنگ پایین است. کارکردن زن و مرد ندارد. همان‌طور که یک مرد می‌تواند آشپز یا خیاط خوبی باشد، یک زن هم می‌تواند راننده، معمار یا مکانیک خوبی باشد.
«خوشبختانه سال‌هاست که با جامعه مردسالار فاصله گرفته‌ایم، اما هنوز هم نگاه برخی از مردم نسبت به حضور زنان در برخی عرصه‌ها به خصوص نسبت به رانندگی زنان خوب نیست و باور نمی‌کنند که جنسیت چیزی نیست که بتواند باعث محدودیت بشود.» خانم جوانی این را می‌گوید و با سرعت کرایه‌اش را حساب می‌کند و می‌رود.
 
  • استرس خیابان را به مسافرها منتقل نمی‌کند
فاطمه بعد از شنیدن این حرف می‌گوید: مردم با مهربانی‌شان مرا شرمنده می‌کنند. خوشبختانه برخورد راننده‌های مرد و همکارانم هم دوستانه و برادرانه است و اینها باعث می‌شود بیشتر به شغلم افتخار کنم.
به عقب اتوبوس می‌روم و از زنی که با کودکش روی صندلی نشسته می‌پرسم وقتی خانم صفری رانندگی می‌کند، شما چه احساسی دارید؟ «سال‌هاست که توی مسیر ما حرکت می‌کنه و راستش خیلی هم خوب رانندگی می‌کنه. تا حالا نشده جوری ترمز کنه که از جا کنده بشیم... ولی من بیشتر از اخلاقش خوشش می‌آید. استرس و شلوغی خیابون رو به مسافرها منتقل نمی‌کنه. هیچ‌وقت هم غُر نمی‌زنه.» خانم مسنی که ردیف کناری نشسته است می‌گوید: وقتی می‌بینم یکی از زنان کاری می‌کند که انجام دادنش برای خیلی‌ها سخت و غیرممکن است، احساس غرور می‌کنم. هر وقت می‌بینمش یادم می‌افتد که من هم می‌توانم و این فکر احساس خوبی به من می‌دهد. شاید به خاطر همین است که دوستش دارم و همه‌جا از او و رانندگی و مهارتش در رانندگی دفاع می‌کنم.
 
  • به وضعیت معیشت رانندگان بیشتر توجه کنید
 به پایان مسیر نزدیک می‌شویم. از فاطمه درباره خواسته‌هایش از سازمان اتوبوسرانی می‌پرسم. کمی فکر می‌کند و می‌گوید: از سازمان اتوبوسرانی شیراز می‌خواهم به وضعیت معیشت رانندگان بیشتر توجه کند. هزینه‌های رسیدگی به اتوبوس و استهلاک و لوازم یدکی آن خیلی زیاد است و گاهی بیش از نیمی از درآمد ما صرف هزینه‌های اتوبوس می‌شود. سازمان اتوبوسرانی می‌تواند با اختصاص سوبسیدها و ارائه برخی امکانات رفاهی، بخش مهمی از دغدغه‌های رانندگان را رفع کند. من یقین دارم که اگر رانندگان رفاه و آرامش بیشتری داشته باشند، با رغبت و رضایت بیشتری به شهروندان خدمت می‌کنند.
 
  •  ترس‌ها و آرزوها
از ترس‌ها، دلواپسی‌ها و آرزوهایش میپرسم. توی آینه عقب به مسافرها که اغلب‌شان گوش به مکالمه ما دارند نگاه می‌کند و جواب می‌دهد: مسیری را که می‌روم و می‌آیم خیلی دوست دارم و ممکن نیست مسیرم را عوض کنم. بیشتر مسافرهای من ثابت هستند. با بعضیها آنقدر صمیمی هستم که می‌آیند جلو می‌نشینند، حرف می‌زنند، درددل می‌کنند و گاهی توی کرایه گرفتن کمکم می‌کنند. برخوردشان با من خیلی خوب و دوستانه است و من در جایگاه خودم خیلی از این مردم راضی هستم. اما من هم با وجود داشتن این شغل سخت، انسانی مثل بقیه هستم و برای خودم دلخوشی‌ها و ترس‌هایی دارم. شاید باور نکنید، اما من هم مثل خیلی‌ها از سوارشدن به هواپیما، از ارتفاع و دریا می‌ترسم. حتی دیدن لاشه یک سوسک می‌تواند موی تنم را سیخ کند. اما آرزو دارم روزی خلبان شوم و با آموختن پرواز بر خیلی از ترس‌هایم غلبه کنم. درباره آرزوهایش می‌گوید: از تمام زنان سرزمینم می‌خواهم که به خودشان و توانایی‌هایشان ایمان داشته باشند و بدانند اگر کسی در هر کجای این کره خاکی توانسته کار منحصربه‌فردی انجام دهد ما هم می‌توانیم و تنها شرط رسیدن به آن کار اعتمادبه‌نفس و تلاش است.
 
  •   ایستگاه پایانی شهرک بزن...
ما به ایستگاه آخر رسیده‌ایم، او اما نه!.. خوب می‌دانم پشت آن عینک آفتابی یک جفت چشم قهوه‌ای آرام لانه کرده که وقتی به آسمان نگاه می‌کند رویای خلبان‌شدن در وجودش اوج می‌گیرد. رویایی که می‌تواند سر فصل زندگی هر کدام از ما باشد...


۱۳۹۷/۰۴/۲۰
منبع : پایگاه اطلاع رسانی شهرداری شیراز
تعداد بازدیدها : ۸۳
مطالب مرتبط با این موضوع :
نظری ارسال نشده است
نام :
پست الکترونیک :
شرح :
نظر :   برای ارسال نظر خود، دکمه ارسال را بزنید
کد امنیتی را وارد کنید
sss

بارگذاری و بروزرسانی محتوا : اداره کل ارتباطات و امور بین الملل شهرداری شیراز